زنــــــــگ داســـــــتان

داستان های کوتاه

از بستگان خدا

۲ نظر

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید!

۳ ۰
به وبلاگ من خوش آمدید :)
موضوع این وب داستان های زیبا و خواندنیه !
امیدوارم که از مطالب این وب لذت ببرید .
خوشحال میشم که اگه نظر ، انتقاد و یا پیشنهادی درباره وبلاگم دارید از طریق فرم" تماس با من " به من اطلاع بدید .
موفق باشید
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان